یادداشتی از جلال رحمانی

نوروز را در جاده دفن نکنید

آیین سفر، از آغاز تا امروز، همواره آیینی  برای رازگشایی از ژرفای وجود آدمی بوده است. سفر، چه در جغرافیای خاک و چه در افق های درون، همواره با پرسشی بنیادین همراه است:


 
آیین سفر، از آغاز تا امروز، همواره آیینی  برای رازگشایی از ژرفای وجود آدمی بوده است. سفر، چه در جغرافیای خاک و چه در افق های درون، همواره با پرسشی بنیادین همراه است آیا انسان، مسافرِ سرنوشت خویش است یا بازیچه ی دستانی ناپیدا؟ نوروز، این نمادِ زایش و حرکت، فرصتی است تا بار دیگر این پرسش را با وجدان خویش مرور کنیم. در هیاهوی بستن چمدانها و شتاب برای رسیدن به مقصد، آیا فراموش میکنیم که سفر، پیش از هر چیز، سفری درونی است؟ سفری که در آن، هر لحظه تصمیمی است میان بودن و نبودن، میان بازگشت به آغوش گرمِ چشمهایی که انتظار میکشند، یا محو شدن در گردابی از بی مبالاتی.

جاده، تنها خطی سیاه بر پهنه ی خاک نیست؛ جاده، روایتی است از زندگی. پیچ وخم هایش چون فرازونشیب های روزگار، ناهمواری هایش چون دشواری های پیشِ رو، و سرعتِ عبور از آن، گویی شتابِ گذر عمر. اما تفاوت در اینجاست: در جاده، برخلاف زندگی، گاه میتوان توقف کرد، چراغها را روشن نمود، و پیش از رفتن، اندیشید. فلسفه ی رانندگی مسئولانه، چیزی جز احترام به تقدسِ این گذرِ نمادین نیست. هر فرمان، هر ترمز، هر نگاه به آیینه، تنها یادآوری است از این حقیقت که ما در این مسیرِ مشترک، تنها نیستیم. جاده، خانه ای است بی سقف که دیوارهایش از حضورِ دیگر مسافرانِ زندگی ساخته شده است. 

پشت هر فرمان، تنها یک راننده نشسته نیست؛ پشت هر فرمان، دنیایی از انتظارهاست. تصویرِ پدری را به خاطر آورید که دستهایش را بر شیشه ی ایستگاه به نشانه ی بدرقه فشرد، مادری که آینه ی اتاقش را با تکه ای پارچه ی سفید پوشاند تا چشم زخمی به سفرتان نخورد، کودکی که در گوشه ای از دفترش، با مدادرنگی، مسیر بازگشتتان را نقش زده است. اینان، نه در ماشینِ شما که در نفسهایتان جای گرفته اند. هر تابلوی ایست، هر خطِ سفیدِ جاده، هر تابلوی هشدار، تنها زمزمه ایی است از زبانِ این چشمهای منتظر: «بدان که تو مالکِ این تنِ خاکی نیستی؛ تو امانتدارِ دلبندانی هستی که هستیِ شان در بودنِ توست.» 

حق با شماست: بسیاری از جاده ها پر از دست اندازهای پنهان هستند، بسیاری از خودروها همچون کشتی های فرسوده ای هستند که در امواج آسفالت به تلاطم می افتند. اما آیا این واقعیت، توجیهی برای شکستنِ حریمِ مسئولیت فردی است؟ فلسفه ی مدرن، انسان را در مرکزِ جهان قرار داد و به او آموخت که حتی اگر ستاره ها هم در آسمان خاموش شوند، او باید چراغِ خرد را روشن نگاه دارد. استاندارد نبودنِ ماشین و جاده، نه بهانه ای برای سهل انگاری، که آزمونی است برای اثباتِ انسانیتِ ما. در جهانی که گاه سنگها هم از جای کنده میشوند، آیا انسان میتواند با اراده ی خویش، بر بی قانونیِ طبیعت و تکنیک پیروز شود؟ پاسخ، در عمقِ نگاهِ هر راننده نهفته است. 
 
شاید بگویید: «در آن لحظه ی وحشت، وقتی خودرو از کنترل خارج میشود، کسی نیست تا دستت را بگیرد.» اما راستی اینطور است؟ در آن ثانیه های سرنوشت ساز، خاطراتی که از پشتِ ذهن میجوشند؛ آغوش مادر، قهقهه فرزند، دستهای پدر که نخستین بار فرمان را به تو آموخت همان نیروی غایی هستند که شاید بتوانند تقدیر را دگرگون کنند. تو در جاده تنها نیستی؛ تو با همه ی آنانی هستی که زندگی ات را معنا بخشیده اند. مسئولیتِ رانندگی، تنها قانونِ راهنمایی و رانندگی نیست؛ سوگندی است نانوشته به همه ی کسانی که وجودت را دوست دارند. 

نوروز، تنها تحویل سال نیست؛ زمانِ تحویلِ روح است. هر سفری در این روزها، میتواند نمادی باشد از عبور از تاریکی به روشنایی، از بی مبالاتی به مسئولیت پذیری. آیا میخواهیم این بهار، شاهد تکرارِ اشکهای مادرانی باشیم که سبزه هایشان را با عکسهای سیاه-سفید آبیاری میکنند؟ یا ترجیح میدهیم آمارِ تصادفات، نه به عددی خشک در گزارشها، که به داستانی تبدیل شود از انسانهایی که انتخاب کردند تا باز گردند.

هنگامی که پایتان را روی پدال گاز می فشارید، پیش از آنکه به مقصد بیندیشید، از خود بپرسید: «آیا این مسیر، ارزشِ از دست دادنِ بازگشت را دارد؟» نوروز، یادآورِ ابدیتِ زندگی نیست؛ یادآورِ شکنندگیِ آن است. جاده ها هرگز کاملاً ایمن نخواهند شد، خودروها هرگز بی عیب نمیشوند، اما انسان، این موجودِ ناتمام، می تواند با وجدانی بیدار، تقدیرِ خویش را دگرگون سازد. مسافرانِ بهار! مراقب باشید نه از چاله های جاده، که از پرتگاه های غرور. مراقب باشید نه از سرعتِ خودروها، که از شتابِ بیتابی های خود. و به خاطر داشته باشید: مهمترین مقصد، خانه ای است که چراغهایش را برای شما روشن نگاه داشته اند…

 

یادداشتی از جلال رحمانی